خبر ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان مازنداران و خبری که در آستانه سیزده به در مبنی بر جلوگیری از حضور افغانها در پارکی در اصفهان منتشر شد، بحث هایی زیادی را در فضای مجازی انترنت، دامن زده است.
ما از چند تن از افغانها و همچنین ایرانی ها خواستیم، تا تجربه، دید و دریافت شخصی خود از زندگی در کشور دیگری را، روایت کنند. آنچه در این صفحه می خوانید، چند روایت شخصی است.
خبر ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان مازنداران و خبری که در آستانه سیزده به در مبنی بر جلوگیری از حضور افغانها در پارکی در اصفهان منتشر شد، بحث هایی زیادی را در فضای مجازی انترنت، دامن زده است. ما از چند تن از افغانها و همچنین ایرانی ها خواستیم، تا تجربه، دید و دریافت شخصی خود از زندگی در کشور دیگری را، روایت کنند. آنچه در این صفحه می خوانید، چند روایت شخصی است. فکر کنم من کلاس پنجم بودم که فهمیدم. بین ما فرقی هست. وقتی که به عنوان شاگرد اول همه شهر، اجازه رفتن به مدرسه تیز هوشان را نیافتم. ما چند تا بچه زرنگ بودیم که هیج کدام اجازه نیافتیم برویم مدرسه تیز هوشان اما برای خودمان دفتر فرهنگی زدیم و جلسات کتاب خوانی گذاشتیم و خط و نقاشی یاد گرفتیم و بعد دو سال بعد بود که بچه های مدرسه ما همه جایزه های کشوری ایران را در شعر و داستان و نقاشی و خط، کسب کردند. کلیکادامه مطلب را اینجا بخوانید روزهای جمعه در خیابان انقلاب، فکر می کردم هرچه مسلمان واقعی است در تهران دورهم جمع شده اند؛ اما دنیای زیر زمینی را که تازه کشف کرده بودم. فهمیده بودم که زیر پوست این شهر بزرگ، دنیای عجیب دیگری است. معماران ما روزهای جمعه چند میلیون تومان را باخود می گرفتند و می رفتند شوش و مولوی. روز شنبه وقتی بر می گشتند؛ دیگر پولی نداشتند، اینگونه بود که باورهای متزلزل شده ام به یکباره فروپاشید و سرنوشت حجت الاسلامی ای را که برایم نوشته بودند، خراب شد. کلیکادامه مطلب را اینجا بخوانید فردای آنروز ما پنج نفر افغانی و هشت نفر لر، برای شهادت به پاسگاه رفتیم. پس از انتظاری طولانی، رییس پاسگاه احضارمان کرد و گفت:"خوب شاهدانتان را بفرستید." گفتیم : "سرکار ما همگی شاهدیم، با چشمان خودمان دیدیم" سرکار با خشم و توهین داد زد:"ما برای شهادت چهار انسان عاقل و بالغ می خواهیم نه هشت لر و یک لشکر افغانی. "اینجا بود که از خودم پرسیدم پس من که هستم، مگر انسان نیستم، از اینجا به بعد بود که در پی خودم گشتم." کلیکادامه مطلب را اینجا بخوانید امروز جهان مردان سیاست، دیگر دهکده نیست، تحمل دیگری ممنوع شده است. معضل مهاجرت در شعارهای نامزدهای انتخاباتی "کشورهای پیشرفته دموکراتیک" که بیرون راندن و تحقیر مهاجران را وعده می دهند، غوغا می کند.اما سرکوب و تحقیر، گفتگو را میان هم اندیشان از بین نمی برد، نسل خوش فکر افغانستان با دستی پر از تجربه ی هجرت به ایران، در دانشگاه ها، رسانه ها، مراکز دولتی و غیردولتی خوش می درخشند. کلیکادامه مطلب را اینجا بخوانید لینا آریا، روزنامه نگار خواست مطلب اش بدون عکس خودش چاپ شود نخستین صحنه آزاردهنده هر روز برای من، رفتن و منتظر ماندن در صف نانوایی بود؛ تا زمانی که نوبت به من می رسید، ده ها بار طعنه می شنیدم؛ افغانی! زودتر نان ات را بگیر و برو، همه منتظر تو اند! در مسیر نانوایی تا خانه، با اینکه چندان راه دوری هم نبود، تنم مور مور می شد، با عبور هر عابری منتظر بودم که حرفی بزند و افغانی خطابم کند. شاید باور کردنی نباشد، اما واژه "افغانی" در آنجا به یک ناسزا تبدیل شده بود. ایرانی هستی؟ بله، گپ بزن، من از گپ زدن ایرانی ها خیلی خوشم می آیه. و من گپ می زدم. در زمستان که از چاه آب می کشیدم و برف می بارید و من ظرف می شستم. یاد دستهای مادربزرگم می افتادم. یاد بوی صابون، سخت بود اما برای من دوست داشتنی بود. می دانستم معصومه ای هست که برایم چای می گذارد و اتاقش را با من قسمت می کند. انسان رنجدیده ای بود و این به انسانیتش افزوده بود. کلیکادامه مطلب را اینجا بخوانید http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2012/04/120425_afghan_refugees_iran_both_site.shtmlنفرین به آنکه خواسته از هم جدایمان
جایی در بالا شهر تهران، میان کاشی و دیوار
هویت گم شده در اصفهان را در تهران باز یافتم
افغانستان از خاطرات مادربزرگ تا زندگی در کابل
'این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست'
در افغانستان میان رنگها گم می شوی